تبليغاتX
تو تنهایی من کسی به من یه سر نزد

تو تنهایی من کسی به من یه سر نزد

دوستـــــــــــــــــــــــت دارمdosetdaram

وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست // وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم // وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم // لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم // هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم

DOSET DARAM

وقتی دستات به دستام رسید گفتم وای این دیگه اخر خوشی و دیگه به تو

 رسیدم.

.اول دستاتو گرفتم فشارشون ندادم..چون دردت میومد..بیشتر حسشون

کردم..هر کاری میکردم صورتتو

نمیتونستم ببینم نمیدونم ولی خوب دیگه دیده نمیشد..یه کم تاریکی

نشسته بود روش میشد گفت

خستگی ..شایدم اشتباه میکردم.......

ولی بالاخره دیگه..از پاهات به بالا که نگات میکردم فقط یه دختر کوچولو

 میددم..که منو اسیر خودش کرده

 بود..ولی خوب چیکار

میشد کرد در هر حال دیگه من درگیرت شده بودم..هیچ موقع روزایی که

 باهم بودیمو یادم نمیره..یه بار با

 هم دوییدیم ..تو خودتو

پرت کردی تو چمنا ..من نشستم رو سینت..نه نشستم وایساده بودم..کمی

خم شدم گلایی که رو

 صورتت بود از صورتت زدم کنار...

گلاش صورتی بود..نه گل نبود ..گلبرگایی بود که مثه که فقط برای اینکه

 صورتتو لمس کنه  ساخته شده

بودن...حالا صورتش معلوم شد..چهره مظلومی داشت.

 

...صورتمو بردم جلو صورتش..یه بار عقب کشیدم ..یه ترس کوچولو سر تاپام

و گرفته بود ..ترسی که

 خوشحالی پشتش قایم شده

بود...در اخز لبای که همونطوری بسته بشده بود و چشمایی که فقط

میخواست خودشو ازم قایم کنه!!!!

چرا خوب میخواست خودشو

قایم کنه..!!!یعنی چی برا ی چی قایم کنه خوب ..فقط به گردنم نگاه

میکرد..شایدم به

گردنبندم.....نفهمیدم.....به کجام نگاه میکنه..

سر و صدایی در نمیومد...خوب منم خجالت میکشیدم به چشاش نگاه کنم

ولی خوب ولی نمیدونم فقط

ز ل زده بودم به چشاش...

چشایی که منو نگاه نمیکرد...خوب سکوتو هیشکی نشکست تا صداشو از

 نزدیک بشنوم...اروم صورتمو

 بردم جلو..فک میکردم

عکس العملی از خوش نشون بوده..با همون چشاش که دائم همه جارو نگاه

 میکرد الا من  یه لحظه

 خیره شد بهم...

وای صورتمو کشیدم عقب....دلم یه دفه ریخت پایین...ولی سریع اعتما به

نفس خودمو حفظ کردم...

دوباره صورتمو بردم جلو صورتش..هیچی نمیگفت..خوب دوست داشتم

بوسش کنم

...اروم لبام رفت رو لباش...اصلا دست من نبود ولی خوب کار خدا بود...

تا خاصتم مزه لباشو حس کنم ...چرا خواب .....چرا خواب بود.....چرا

خواب ...چرا خواب ...

خدا که ما ها رو دوست داشت..چرا اینطوری کرد ......

 

MIDONAM DOSAM NADARI

دیگه دوسم نداره...نمیدونم چرا؟؟؟

شاید من خوب نبودم...اصلا شاید دارم اشتباه میکنم...ولی حرکاتش بهم

میگه دوستم نداره...خوب من باید برا چی اون اذیت کنم وقتی که دیگه

دوستم نداره...تو داری بهم ترحم میکنی؟؟؟اگه دوستم نداری همینجا راحت

 بهم بگو...چرا بی اعتنایی...تو مثل قبل نبودی...مگه بودی؟؟؟چرا مواظبم

نشدی؟؟؟من که مواظبت بودم؟؟؟من شکستما!!!دیدیش؟؟؟میدونی چیو

 میگم؟ قلبمو میگم.شاید من جنبشو نداشتم...اخه من دوستت داشتم

نمیتونستم تحمل کنم تنها کسی که تو دونیا اینهمه دوسش دارم باهام

اینطوری کنه!!!بهم اینطوری به وبراش مهم نباشه من با شنیدن این حرف

خورد میشم...نفس بند میاد...فک میکنم دیگه به درد هیچی نمیخورم!!!

وای خدایا تو شاهد باش...و کمکم کن............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:47  توسط رو ح الله  | 

تقدیم به دوست های عزیزم

 

شبی با سوز دل گفتم  قلم  را

بیا بنویس دردهای دلم را

قلم گفت:بروای بیچاره یار تنها

ندارم طاقت این بارغم را

بمیرد آنکه غربت رابنا کرد

تورا ازمن/من را ازتوجداکرد

زعشق روی تودیوانه هستم

به گرد شمع پروانه هستم

ولی بااین همه آشفته حالی

به پیش چشم توبیگانه هستم

 

انسان بازیگر سوگنامه ی پشیمانی است

                  وانسانیت...

                مسافری است رها شده

درکوره راه بیهودگی

                  وعشق...

جوهره ی وجود

چشمه ای است گمنام

    

مي تراود مهتاب    
مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آوردم اين قوم به جان باخته را
بلكه خبر
در جگر ليكن خساري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند.
دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در.مي گويد با خود :
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:14  توسط رو ح الله  | 

سعید شایسته و غم عشق

چنديست كه بيمار وفايت شده ام .

 در بستر غم چشم به راهت شده ام

اين را تو بدان اگر بميرم روزي ،

 مسئول تويي كه من فدايت شده ام .

 

هميشه سعي كن عاشق كسي باشي كه لايق عشق تو باشد نه تشنه عشق تو .

 چون تشنه روزي،

 از عشق تو سيراب مي شود

 

اگه يه هم زبون مي خواي

 يه يار مهربون مي خواي

 يكي كه حيرونت كنه

جونشو قربونت كنه

اصلا روي من حساب نكن   

    

     

خيلي سخته توي پائيز با غريبي آشنا شي

اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره وقتي كه رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

 توکه خوشکل وشهره ی حالمی 

 تو که حس قشنگ حالمی 

 من وعشق توبااین آرزو 

 تو که معجزه بخشه حالمی 

 واسه مابزارخندت گل کنه 

 بزار دل واسه عشقت گل کنه 

 که دلم به خیالت پر پره 

 به امیدوحوس سر میبره 

 گلی خوشکلی گلی دلبری 

 گلی از همه زیباتری 

 گلی واسه من گلی واسه 

 عشق گلی ازهمه مغرورتری 

 توکه فاتحه شهر قلبمی 

 تو که مرحمه زخم و دردمی 

 نروازبرمن تادوره دور 

 توکه سرخیه رنگ زردمی 

 واسه مابزاراخمات وا بشه 

 بزار مهربونیت دریا بشه 

 من وتو خانه ی دل رابده 

 بزار دررو بهقلبم بازبشه  

 گلی خوشکلی گلی دلبری 

 گلی از همه زیباتری 

 گلی واسه من گلی واسه 

 عشق گلی ازهمه مغرورتری 

 به عشقت نمیشه نمیشه 

 دیگه غنچه ای بازنمیشه 

 واسه همسفر ره عشق 

 دیگه هیچ کسی پا نمیشه 

 اگه قسمت من تو بشی 

 چی میشه چی میشه 

 گلی خوشکلی گلی دلبری 

 گلی از همه زیباتری 

 گلی واسه من گلی واسه 

 عشق گلی ازهمه مغرورتری 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:12  توسط رو ح الله  | 

از طرف دوست خوبم رونیکا

راه منو تو یکی نیست ... 
بلند شو از اینجا برو ...
مقصد من صداقته ...
تو با دروغ میری جلو ...
حرف نزن غریبه دوست ...
حیف من و سادگیام ...
لعنت به قلبم که میگفت ...
همیشه دنبالت بیام ...
برو که داغه نفرتم ...
نذار که دیوونه تر بشم ...
برو میخوام به جای تو ...
عشقت و در جا بکشم ...
هنوز یه ذره از غرور ...
مونده تو رگهای تنم ...
سرم و بالا میگیرم ...
گور دلم رو میکنم ...
پر از فریبه تو چشات ...
شیشه ی رنگی نمیخوام ...
نگو نگو عاشقمی ...
که مار زنگی نمیخوام ...
راه منو تو یکی نیست ...
بلند شو از اینجا برو ...
مقصد من صداقته ...
تو با دروغ میری جلو ...
برو که داغه نفرتم ...
نذار که دیوونه تر بشم ...
برو میخوام به جای تو ...
عشقت و در جا بکشم ...
هنوز یه ذره از غرور ...
مونده تو رگهای تنم ...
سرم و بالا میگیرم ...
گور دلم رو میکنم ...

 

 گفتی که از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه
به جای چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه  
  فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه  
  روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست
  من کنار تو و تو مال منی تا همیشه  
  نمی دونم که کجا و با که هستی نمی خوامم بدونم
با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه  
  مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پا برجا
من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه  
  یه روزی یه وقت یه جایی چشم من می افته تو چشمای تو
اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه  
  نمی خوام که ناامیدی بشینه تو قلب خسته ام
چی دیدی خدارو شاید بشی مال من همیشه   
 

نميدانم چه ميخواهم بگويم
زبانم در دهانِ باز بستس
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ اوازم شکستس
نميدانم چه ميخواهم بگويم
غمي در استخوانم ميگداذد
ميان ناشناسي اشناتر
گهي ميسوزدم گه مي نوازد
پريشان سايه اي آشتفه آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
درون سينه ام درديست خونبار
که همچون گريه ميگيريد گلويم

غمي آشفته دردي گريه آلود
نميدانم چه ميخواهم بگويم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:1  توسط رو ح الله  | 

از طرف دوست های خوبم رونیکاولیلا

گفتند:ستاره را نمیتوان چید
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره
               حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!
ستاره‌های درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن
عشق را هدفی نيست
آنچنان که به دست آيد
در آغوش جای گيرد
و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند
باور کن که
عشق
خود همه چيز است........

           

شعری ازفریدون مشیری

 تادر این دهر دیده کردم باز 

 گل غم درد دلم شکفت به ناز 

 بر لبم تا که خنده پیدا شد 

 گل او هم به خنده ای واشد 

 هر چه بر من زمانه می افزود 

 گل غم را از آن نصیبی بود 

 همچو جان در میان سینه نشست 

 رشته عمر ما به هم پیوست 

 چون بهار جوانیم پژمرد 

 گفتم این گل ز غصه خواهد مرد 

 یا دلم را چو روزگار شکست 

 گفتم اورا چو من شکستی هست 

 می کنم چون درون سینه نگاه 

 آه از این بخت بد چه بینم آه 

 گل غم مست جلوه خویش است 

 هر نفس تازه رو تر از پیش است 

 زندگی تنگنای ماتم بود 

 گل گلزار او همین غم بود 

 او گلی را به سینه من کاشت 

 که بهارش خزان نخواهد داشت 

 

            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:33  توسط رو ح الله  | 

گفتم نرو پر پر ميشي

Image گفتم نرو پرپر میشم
 
گفتی: میخوام رها باشمImage
 
Imageگفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشمImage
 
Imageگفتم: دلم
 
گفتی: بسوزImage
 
Image گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه Image
 
Image گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم Image
 
Image گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام توییImage
 
Image گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی Image
 
Image گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم Image
 
Image با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز Image
 
گفتی: با درد بسوز بساز Image
 
Image گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم Image
 
Image گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم Image
 
Image گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو Image
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:26  توسط رو ح الله  | 

عاشقانست نه

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 طلب عشق

 ز هر بي سرو پايي نكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:44  توسط رو ح الله  | 

مطالب عشقي

   

در عشق ديدار تو بي تابم در شور وصال تو كم يا بم

هميشه به يا د تو مي مانم تويي فرشته  رويايم

مجنون شدم شايد تو را ليلي ببينم                                   

 همچون قناري بر سركويت نشينم

كوهي شدم شايد تو را فرهاد ببينم                                

    ساكت شدم شايد تورا فرياد ببينم

از شمع آموختم ايستاده بميرم بيصدا بميرم براي دوست بميرم

   

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط رو ح الله  | 

تبسم هاي غمناك عاشقان

به نام خداوندي كه جان داد

به دست كوچك انسان قلم داد

تبسم هاي غمناك تو را وقتي كه مي بينم

دلم مي گيردوتر مي شود واحساس شيرينم

كنارت مي نشينم بي تعارف با سلامي گرم

به سردي پاسخم را مي دهي يعني كه غمگينم 

                                                       mحبت كن تا ميتواني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:0  توسط رو ح الله  |