دوستـــــــــــــــــــــــت دارمdosetdaram
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست // وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم // وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم // لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم // هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم

وقتی دستات به دستام رسید گفتم وای این دیگه اخر خوشی و دیگه به تو
رسیدم.
.اول دستاتو گرفتم فشارشون ندادم..چون دردت میومد..بیشتر حسشون
کردم..هر کاری میکردم صورتتو
نمیتونستم ببینم نمیدونم ولی خوب دیگه دیده نمیشد..یه کم تاریکی
نشسته بود روش میشد گفت
خستگی ..شایدم اشتباه میکردم.......
ولی بالاخره دیگه..از پاهات به بالا که نگات میکردم فقط یه دختر کوچولو
میددم..که منو اسیر خودش کرده
بود..ولی خوب چیکار
میشد کرد در هر حال دیگه من درگیرت شده بودم..هیچ موقع روزایی که
باهم بودیمو یادم نمیره..یه بار با
هم دوییدیم ..تو خودتو
پرت کردی تو چمنا ..من نشستم رو سینت..نه نشستم وایساده بودم..کمی
خم شدم گلایی که رو
صورتت بود از صورتت زدم کنار...
گلاش صورتی بود..نه گل نبود ..گلبرگایی بود که مثه که فقط برای اینکه
صورتتو لمس کنه ساخته شده
بودن...حالا صورتش معلوم شد..چهره مظلومی داشت.
...صورتمو بردم جلو صورتش..یه بار عقب کشیدم ..یه ترس کوچولو سر تاپام
و گرفته بود ..ترسی که
خوشحالی پشتش قایم شده
بود...در اخز لبای که همونطوری بسته بشده بود و چشمایی که فقط
میخواست خودشو ازم قایم کنه!!!!
چرا خوب میخواست خودشو
قایم کنه..!!!یعنی چی برا ی چی قایم کنه خوب ..فقط به گردنم نگاه
میکرد..شایدم به
گردنبندم.....نفهمیدم.....به کجام نگاه میکنه..
سر و صدایی در نمیومد...خوب منم خجالت میکشیدم به چشاش نگاه کنم
ولی خوب ولی نمیدونم فقط
ز ل زده بودم به چشاش...
چشایی که منو نگاه نمیکرد...خوب سکوتو هیشکی نشکست تا صداشو از
نزدیک بشنوم...اروم صورتمو
بردم جلو..فک میکردم
عکس العملی از خوش نشون بوده..با همون چشاش که دائم همه جارو نگاه
میکرد الا من یه لحظه
خیره شد بهم...
وای صورتمو کشیدم عقب....دلم یه دفه ریخت پایین...ولی سریع اعتما به
نفس خودمو حفظ کردم...
دوباره صورتمو بردم جلو صورتش..هیچی نمیگفت..خوب دوست داشتم
بوسش کنم
...اروم لبام رفت رو لباش...اصلا دست من نبود ولی خوب کار خدا بود...
تا خاصتم مزه لباشو حس کنم ...چرا خواب .....چرا خواب بود.....چرا
خواب ...چرا خواب ...
خدا که ما ها رو دوست داشت..چرا اینطوری کرد ......

دیگه دوسم نداره...نمیدونم چرا؟؟؟
شاید من خوب نبودم...اصلا شاید دارم اشتباه میکنم...ولی حرکاتش بهم
میگه دوستم نداره...خوب من باید برا چی اون اذیت کنم وقتی که دیگه
دوستم نداره...تو داری بهم ترحم میکنی؟؟؟اگه دوستم نداری همینجا راحت
بهم بگو...چرا بی اعتنایی...تو مثل قبل نبودی...مگه بودی؟؟؟چرا مواظبم
نشدی؟؟؟من که مواظبت بودم؟؟؟من شکستما!!!دیدیش؟؟؟میدونی چیو
میگم؟ قلبمو میگم.شاید من جنبشو نداشتم...اخه من دوستت داشتم
نمیتونستم تحمل کنم تنها کسی که تو دونیا اینهمه دوسش دارم باهام
اینطوری کنه!!!بهم اینطوری به وبراش مهم نباشه من با شنیدن این حرف
خورد میشم...نفس بند میاد...فک میکنم دیگه به درد هیچی نمیخورم!!!
وای خدایا تو شاهد باش...و کمکم کن............




توکه خوشکل وشهره ی حالمی
گفتند:ستاره را نمیتوان چید

